تبليغاتX
ما 4 تاااا

ما 4 تاااا

یادمان باشد که روز و روزگار خوش است. همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب.

 

چقدر راحت و آسون بهترین روز زندگیم، تلخ ترین روزم شد

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط مهسا |


 

لعنت به این زندگی

لعنت به من

لعنت به تنهایی من

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط مهسا |


 

" در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که  مرا می خواند. "

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط مهسا |


چرا آپ نمی کنین

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط سمانه |


 

داره بهم خوش می گذره

خیلی

خیلی

خیلی

 

خوشحالم

زندگی چه قدر خووووبه

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط مهسا |


همیشه تو چهره اش یه اضطراب خاصی وجود داشت

می دیدمش

حس می کردم

اما نمی فهمیدم

 

ساده بود

خیلی زیاد

مهربون بود

 

اما کسی چه می دونست که اون داره تنهایی با بدبختی هاش می جنگه

تنهای تنها

 

می دونم هرکسی جای اون بود نمی تونست تحمل کنه

مردی که این همه دوستش داشت بهش خیانت کرده بود

 

اون خیلی وقته می دونه

ولی داره تحمل می کنه

نمی دونم چرا

شاید اینم از سادگیشه

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط مهسا |


تمام شد

همه دلتنگی ها تمام شد

من به ناکجاآبادم رسیدم

ناکجاآباد منم مثل همه آبادی ها هم شادی داره و هم غم

 

همه چیز خیلی عوض شده

منم عوض شدم

 

می ترسم اینجا هم یه روز از بین بره

می ترسم!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط مهسا |


شنبه گذشته اصلاً نمی تونستم تصور کنم که منم توی مسابقه شرکت کنم

خیلی دلم می خواست

بعد از باشگاه قرار شد شرکت کنم

و تمرینای فشرده و خصوصی صبح و عصرم شروع شد

حتی برای تمرین بیشتر سن سی عزیزم اومد خونه مون

چه روز سختی بود

 

 پنج شنبه روز مسابقه

چقدر استرس داشتم

می خواستم مدال طلا بگیرم

اما خب نشد

دوم شدم

نقره گرفتم

 

 تیم ما اول شد

از 10 نفر تیم مون 9 نفر مدال گرفتیم

4تا طلا، 3تا نقره و 2تا برنز

 

دوره بعد من اول می شم

مطمئنم 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط مهسا |


 

   می خواستم بهترین باشم

                                اما نشد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط مهسا |


سلام سه تای عزیزم  امشب اومدم تو این دفتر که مثل دفتر خاطرات شده دلم تنگ شده برای همه ی روزا و شبا و لحظه هایی که با هم بودیم دلم خیلی براتون تنگ شده. مرسی عروسیمو اینجا تبریک گفتین وقتی بعد از اینهمه مدت اومدم اینجا خیلی خوشحال شدم . کاش بدونین که همیشه دلم براتون تنگ میشه   هیچ وقت اون روزا فراموشم نمیشه   دلم میگیره وقتی یادم میفته که رفتم   کاش بدونین که شما دوستامین و من خیلی خیلی دوستون دارم الانم دلم گرفته حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

به من سر بزنین باشه؟ 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط سمانه |


 

تو در حضور خورشید نیمروز آزاد هستی.

تو در حضور ستارگان شب آزاد هستی.

 

و تو آزاد هستی،

                       حتی هنگامی که دیگر نه خورشیدی وجود دارد و نه ماه و ستاره ای.

  تو آزاد هستی،

                       حتی هنگامی که چشمان خویش را بر روی هر آنچه هست ببندی.

 

اما تو بنده ی کسی هستی که دوستش می داری، زیرا دوستش می داری.

و بنده ی کسی هستی که دوستت می دارد،

     زیرا

         دوستت می دارد.

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط مهسا |


دقیقا یک هفته پیش

تا حالا هیچ عروسی ای انقدر خوش نگذشته  بود، بالاخره عروسی سمانه بود دیگه

سمانه جوووووووونم

منم برات آرزوی خوشبختی می کنم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط مهسا |


سلااااااام

فردا شب عروسی سمانه جون عزیز دلمونه

فقط حیف که جای خالیش تو خونه خیلی احساس میشه

مبارکه گل قشنگم

واست اندازه ی یه دنیا آرزوی خوشبختی می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط حنا |


روزای کودکی چه روزای عجیبی بود

هنوز مدرسه نمی رفتیم

یه روز من خونه ی نسرین اینا بودم و یه  روز اون می اومد پیش من

با هم می رفتیم پیش بابا بزرگ و الفبا یاد می گرفتیم

می گفتیم؛ می خندیدیم، می نوشتیم و بعدش بازی می کردیم

چادرامون رو سر می کردیم و می رفتیم تو کوچه

پله خونه ما، اتاق من بود و پله ی خونه عمو علی، خونه نسرین.

همیشه دلم می خواست خونه ی نسرین خونه من بود، آخه خونه ی عمو علی دو تا پله داشت و خونه ما یه دونه!

 

یادمه توی یه زنبیل قرمز پلاستیکی علفای زیر دیوار خونه مهری خانوم رو می ریختیم و باهاش آش نذری درست می کردیم!

خیلی وقتا هم یه بقچه درست می کردیم و توش نون و پنیر می ذاشتیم، اجازه داشتیم فقط تا یکی دوکوچه اونورتر بریم، اما ما یواشکی دوچرخه هامون رو بر می داشتیم و می رفتیم کوچه موتورخونه

4 – 5 تا کوچه اونور تر بود، کنار آ ب می نشستیم و نون و پنیر و آب می خوردیم!!

بعضی وقتا هم به بچه های کوچه اونوری کارت تبریک و برچسب و شانسی می فروختیم!

 

بزرگتر شدیم و با هم مدرسه رفتیم

با هم درس می خوندیم

حتی گاهی تو روزای دبیرستان

بعضی درسا رو با هم تکرار می کردیم

 

 

نمی دونم بعدش چی شد

به دانشگاه رفتنمون ربطی نداشت

شاید هم داشت

دیگه نه نسرین منو می شناخت و نه من اونو

 

کی فکرشو می کرد که تو آینده! من و نسرین

نه تنها دلمون واسه هم تنگ نمی شه

دلمون هم نمی خواد همدیگه رو ببینیم

 

دنیای عجیبیه!

دلم برای روزای کودکی تنگ شده

نسرین بهترین دوست دوران کودکی من بود

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط مهسا |


 

با چشمان بسته ام می نگرم

آسمان را می بینم

آسمان را می بینم که می بارد

و با اشک هایش مرا عاشقانه در بر می گیرد

 

با چشمان بسته ام نگاه می کنم

تو را می بینم

تو را می بینم که دستانت را به سوی من آورده ای

و مرا می خوانی

 

چشمانم بسته است

و نگاهم خسته

می دانم

می دانم که اگر چشمانم را بگشایم

تو هم می روی

تو انعکاسی از قلبم بر روی چشمانم هستی

 

نمی خواهم چشمانم را باز کنم

نمی توانم

 

با چشمان بسته ام آرام می گیرم

کاش این آرامش همیشگی باشد

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:39 قبل از ظهر توسط مهسا |